گر به پای همّت و پای خرد زنجیر دارم
عالَمی را با جنون خویش در تسخیر دارم
ای به کَف ها سنگ تُهمت دست بردارید از من
سرزنش تا کی؟ مپندارید بس تقصیر دارم
من اگر دیوانه امّا بی ریا و راستگویم
خاطراتی از گروه حیله و تزویر دارم
روزها نیرنگیان را جنب مسجد می شمارم
شب ز حجله بر در میخانه سر در زیر دارم
گر ندارم عقل ای هشیار چیزی کم ندارم
عشق دارم عشق و بهر کیمیا، اِکسیر دارم
کار هر مستی که دیوانه ست سیر عرش باشد
این مزایا را نه از تدبیر، از تقدیر دارم
من خدانشناس دهرم، با زبان بی زبانی
ناسزا گویم ولیکن نیّت تکبیر دارم
سنگ تهمت می خورم از دست هشیاران «جلالی»
روز و در شب حین مستی ناله شبگیر دارم
یزد ۱۳۸۶/۲
