کنون که عشق چو بال و خرد چو پای من است
به عرش می روم از فرش کان سرای من است
به بالِ عشق گر از پایِ عقل برخیزم
فراز قلّه ی کوهِ کمال، جای من است
به یُمنِ بازویِ اِشراق، بَحرِ عرفان را
کنم عبور که این پارویِ شنایِ من است
به شعر و فلسفه ی خام دل نمی بندم
شعورِ مُطلق و منطق گره گشایِ من است
به باد تکیه و بر قولِ مُغرِضان نکنم
ستون تجربه و فهم مُتَکّایِ من است
به شعرِ مُنتَقدان هیچ کَس بُها ندهد
خطر به خاطرِ اِخطارها، بُهایِ من است
بر آن سرم که در اَشعار خود خطا نکنم
اگر چه خود هنر شاعری، خطایِ من است
توقّعم ز ثنا از کَسی «جلالی» نیست
دُعایِ خیرِ کَسان در خور ثنایِ من است
یزد پنج شنبه ۱۳۸۶/۳/۱۷
