ز دستِ این دلِ هر دَم خیالِ سودایی
شناس و شُهرهِ شَهرم، ولی به رسوایی
نداشته ست سر آوازه ای چو من این شهر
نداشت این همه، دیوانه ای تماشایی
دلم به دیده باطن نِگَه نکرد چه سود
نگاه کرد به اندام ظاهر آرایی
بدید دیده و چون صوفیانِ اِبن الوقت
نکرد این دلم امروز فکر فردایی
کنون من و دلِ بشکسته ای ز سنگدلی
به شیشه خورد از آن دست سنگ خارایی
شب فراق به روز وصال اندیشم
شبی که فرق ندارد ز روز تنهایی
بَرَم به خامه شکایت کنون ز دیده و دل
که من چه کشم از جلوه های زیبایی
دهان شِکوه فرو بسته ام از آنکه بُوَد
زبان شعر «جلالی» زبان گویایی
یزد دوشنبه ۱۳۸۶/۴/۴
