آنکه را دیدی و دل باختیش، بشناسش
چشم اگر بسته و نشناختیش، بشناسش
دلربا، رَهزنِ دل هاست تو با دیده بگوی
گر، به دلبر نظر انداختیش، بشناسش
نقدِ دل پیش مَپرداز که بی اَخذِ رسید
پاکبازی و چو پرداختیش بشناسش
نخوری تا که سرانجام به پیکار شکست
تیغ بر هر که نخست آختیَش بشناسش
جنگ با دشمن نشناخته آغاز مکن
وَر شد آغاز و اگر تاختیش بشناسش
مدّعی بهر دل و جان خود از پیش مساز
حال با دست خود ار ساختیش بشناسش
صلح خیر است «جلالی» و به جنگ اَر با خصم
پرچم صلح برافراختیش بشناسش
یزد شنبه ۱۳۸۶/۴/۹
