Menu

عهد گُسِل

56--عهد-گُسِل

شوربخت آنکه نمک خورده نمکدان شکند

عهدت را سهل و سبک گیرد و آسان شکند

 

سخن از سَرّوِ قَدِ خوش سُخنِ بد عَهدیست:

که قدِّ سرو چمن، قَدرِ هرازان شکند

 

گر کنم شِکوَه از این عهد گُسِل، می ترسم

پاسخی سخت در اندازد و دندان شکند

 

سوی بُستان اگر این سرو قد آید به بهار

کَمَرِ رونقِ شمشادِ گلستان شکند

 

چون تکلّم کند آن خوش نفس از حسرت و درد

نغمه، در حنجرهِ مرغِ غزلخوان شکند

 

چون تبسّم کند آن لعل، تگرگِ دندان

زآن دو لب بارَد و آن پسته ی خندان شکند

 

بُرده دل های فراوانی و این سنگین دل

نه دلِ من که دلِ خلق، فراوان شکند

 

بَسته ام دل به چُنین لُعبَتِ بد عهدی و حال

چون سرِ زُلف، برِ آن است که پیمان شکند

 

من به زندانِ غمش سخت اسیرم ای کاش

دستی از غیب «جلالی» دَرِ زندان شکند

 

یزد پنج شنبه ۱۳۸۶/۴/۱۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *