شوربخت آنکه نمک خورده نمکدان شکند
عهدت را سهل و سبک گیرد و آسان شکند
سخن از سَرّوِ قَدِ خوش سُخنِ بد عَهدیست:
که قدِّ سرو چمن، قَدرِ هرازان شکند
گر کنم شِکوَه از این عهد گُسِل، می ترسم
پاسخی سخت در اندازد و دندان شکند
سوی بُستان اگر این سرو قد آید به بهار
کَمَرِ رونقِ شمشادِ گلستان شکند
چون تکلّم کند آن خوش نفس از حسرت و درد
نغمه، در حنجرهِ مرغِ غزلخوان شکند
چون تبسّم کند آن لعل، تگرگِ دندان
زآن دو لب بارَد و آن پسته ی خندان شکند
بُرده دل های فراوانی و این سنگین دل
نه دلِ من که دلِ خلق، فراوان شکند
بَسته ام دل به چُنین لُعبَتِ بد عهدی و حال
چون سرِ زُلف، برِ آن است که پیمان شکند
من به زندانِ غمش سخت اسیرم ای کاش
دستی از غیب «جلالی» دَرِ زندان شکند
یزد پنج شنبه ۱۳۸۶/۴/۱۴
