خوابیم و ننگریم و بُوَد هر دو چشم باز
آگاه نیستیم ز طولِ رَهِ دراز
محبوسِ حبسِ حُجره ی تاریک وعده ایم
جایی که کَس نکرده در آن درگَهی فراز
غرق گمان و وَهم، نکردیم تا به حال
درهایِ بسته باز و ز اسرار کَشفِ راز
خَلقی خوشند و خوشدل و خوشحال و بی خیال
جمعی ز ترسِ آتیه در سوز و در گداز
معلوم نیست آنکه بَوَد گرم ساز و ضرب
باشد بَرنده یا که کند سر به سوز و ساز
معلوم نیست ترکمنستان رویم، چون
اعرابِئی که بود رهش پشت بر حجاز
یا هر کجا رویم به یک نقطه می رسیم
بی پُرس و بی سؤال نمامی و بر جواز
ترسم که بعد مرگ نباشد تفاوتی
بین نمازِ مؤمن و اِنکارِ بی نماز
درمانده ایم و خسته «جلالی» و کرده گُم
راه حجاز و کعبه ز کژ راهه ی دراز
یزد ۱۳۸۶/۷/۱
