آمدی، دیر آمدی و رفتی، اَمّا زود بود
دَر تو میلِ زود رفتن کاملا” مشهود بود
فُرجهِ دیدارِ ما، زین دیر و زودت تنگ شد
مَقتَضی و مانع، آن مفقود و این موجود بود
دیده ام سرشار شد از اشکِ شوق امّا چه سود
در یکی بر هم زدن، با رفتنت چون رود بود
در وِداعَم با سِرِشکَم بوسه بر دستت زدم
حال فهمیدی چرا دست تو خون آلود بود؟
قصدم آن دم پیکرت را در بغل گیرم نبود
تا که در پایت نِهَم سر، مقصد و مقصود بود
آتش جانسوزِ عشقم را دو چشمانت ندید
زآنکه پیشِ چشمت از آهم حجابِ دود بود
از نگاهِ سرد جانکاهت به هنگامِ وداع
نیک دانستم که زین پس بایدم نابود بود
کاشکی حالا که بودن با تو مقدورم نبود
اندر این دنیا، «جلالی» بودنم مردود بود
یزد پنج شنبه ۱۳۸۶/۷/۱۹
