نه این نهنگ دلی خصلتِ کنون من است
ز دیرباز و نشان از رگِ جنون من است
سرم به هیچ دَری خَم نمی شود زیرا
خصالِ آلِ مظفّر عجینِ خونِ من است
مگو چرا سخنِ آتشین به لب دارم
زبان زبانه ای از آتشِ درونِ من است
دلم اسیر هوی و هوس نشد هرگز
به سینه می تپد از عشق و سرنگونِ من است
چراغِ عشقِ وطن روشن است در دلِ تار
به راه تیره، چو خورشید رهنمونِ من است
به سازِ هیچ نوازنده ای نمی رقصم
که ساز و بَربَط ناهید ارغنونِ من است
مرا که کوی تَلِ یزد مسقط الرّأس است
به زیر و رویِ تلِ خاکِ آن سکونِ من است
به یزد، گونه «جلالی» نهم به خاکِ وطن
که این، سرآمدِ خواهانِ گونه گونِ من است
یزد دوشنبه ۱۳۸۶/۸/۱۴
