بُرد دِل را به نگاهی و چه بی پَروا بُرد
زیر پایش به سر افکند و سِپَس با پا برد
زیرِ پا کرد نگاهی و نگاهش کردم
نِگهِ سرو قدی، قَدرِ مرا بالا برد
رودی از بارِشِ رگبار نگاهی ناگاه
خاکی از دامنِ صحرا به سویِ دریا برد
این که با یک نِگَهَش کرد مرا سِحر، که بود؟
که به یک لحظه دل و دینِ مرا یک جا برد
شده دِلگرم ز یدار وِی اَم چشم و پُر آب
اشک، این آبِ رُخَم، آبرو از گرما برد
گر چه این لُعبتِ سنگین دل و این کوهِ وقار
دست، در بازیِ سرسختی اش از خارا برد
لیک این نوگُلِ خوش لهجه به هنگامِ کلام
گوئیا شیوه ز مرغِ سَحَرِ گویا برد
نگهی شاملِ احوالِ «جلالی» شد و این
بَهره ای بود کز این دار و از این دنیا برد
یزد ۱۳۸۶/۸/۲۵
