ُ
گل ندارد همچو رویت رنگ و بو
آب و رنگت بُرده از گُل آبرو
سویِ کویت رو کنم بَهرِ نماز
با شرابِ شوق و بعد از هر وضو
باز خواهم کرد روزی دَردِ دل
گر شود روزی مُیَسّر، گفتگو
گویمت نادیده چشمم چون تویی
هر کجا، هر چند کردم جستجو
دوستت دارم به رغم دشمنان
دوست را دریاب در خیلِ عدو
قاضی الحاجاتِ من اکنون تویی
ز آرزومندت برآور آرزو
بی تو خواهم مُرد در دریای غم
سر به زیر بال همچون مرگ تو
در ازل با می عجین شد خاک من
بعد مرگم هم شود خاکم سبو
پرسش و حرف «جلالی» گفته شد
پاسخ و حرفی اگر داری بگو
یزد شنبه ۱۳۸۶/۸/۲۶
