Menu

بازگشت

66-بازگشت

رَمَقَم رَفته و اُفتاده ام از جوش و خروش

نفسی می کَشم آهسته و لب ها خاموش

 

سال ها دیکِ هَوی و هَوَسم جوشان بود

حال شد سرد اجاقِ دل و اُفتاد از جوش

 

دوش در خلوت و در حالت بیداری و خواب

ناگهان نعره زنان گفت سروشم در گوش

 

خیز از بستر نومیدی و با عشق و امید

راهیِ مقصد و مقصود شو و باده بنوش

 

هر چه را داده طبیعت به تو از جان بپذیر

چشم از هر چه زیادت طلبی ها می پوش

 

راه بر حسرت و حرص و حسد و آز ببند

خوش بُوَد هر چه که پیش آید و بُگشای آغوش

 

همّتی کرده به پا خیزد و چو بیداردِلان

دست بردار از این خواب مثال خرگوش

 

ناگهان من شدم از مستی و غفلت هشیار

بارِ اِدبار کم و بیش فِکندَم از دوش

 

حال با دیده ی بیدار «جلالی» گوید:

شکرِلله که به هوش آمدم از بانگِ سروش

 

یزد دوشنبه ۱۳۸۶/۸/۲۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *