رَمَقَم رَفته و اُفتاده ام از جوش و خروش
نفسی می کَشم آهسته و لب ها خاموش
سال ها دیکِ هَوی و هَوَسم جوشان بود
حال شد سرد اجاقِ دل و اُفتاد از جوش
دوش در خلوت و در حالت بیداری و خواب
ناگهان نعره زنان گفت سروشم در گوش
خیز از بستر نومیدی و با عشق و امید
راهیِ مقصد و مقصود شو و باده بنوش
هر چه را داده طبیعت به تو از جان بپذیر
چشم از هر چه زیادت طلبی ها می پوش
راه بر حسرت و حرص و حسد و آز ببند
خوش بُوَد هر چه که پیش آید و بُگشای آغوش
همّتی کرده به پا خیزد و چو بیداردِلان
دست بردار از این خواب مثال خرگوش
ناگهان من شدم از مستی و غفلت هشیار
بارِ اِدبار کم و بیش فِکندَم از دوش
حال با دیده ی بیدار «جلالی» گوید:
شکرِلله که به هوش آمدم از بانگِ سروش
یزد دوشنبه ۱۳۸۶/۸/۲۸
