گفت حاجِب زین گذرگه درگذر، گفتم به چشم
راهِ خود برگیر و منگر پُشتِ سر، گفتم به چشم
کردمَش پُرسش کی آرد ما هم از در سر برون؟
گفت ناید دَر، تو می شو دربِدَر، گفتم به چشم
گفتمش رحم آیدش، بیند اگر اَشکِ مرا؟
گفت اگر خون باری از آن چشمِ تَر، گفتم به چشم
باز گفتا چشم را بربند و راهِ خویش گیر
ورنه بی جا می رود خونت هَدَر، گفتم به چشم
گفتمش گر شَرحَه شرحه دل شود آیا شود
مهربان؟، گفتا نه شرحِ مختصر، گفتم به چشم
شرحِ غم را هر چه گفتم بیشتر، کمتر شنید
گفت ای پرگوی، شو دور از نظر، گفتم به چشم
گاهِ رفتن با «جلالی» گفت اَمّا می توان
خاکِ کویش را کُنی کُحلِ بصر، گفتم به چشم
یزد ۱۳۸۷/۸/۸
