روزم چو شب سیاه وگر، این نیز بگذرد
شب را بُوَد ز پی سحر، این نیز بگذرد
نَبوَد شبی که در پیِ آن بامداد نیست
چون صبح گشت جلوه گر، این نیز بگذرد
گر دلبرِ تو ناز فروشَد فزون ز حَدّ
بیهوده نازِ او مَخَر، این نیز بگذرد
دل بُرده است دلبر و پَس می دهد، مَکَش
فریاد و نعره از جگر، این نیز بگذرد
گر نارَس است یا تُرُش انگور، صبر کن
شیرین شود چنان شِکَر، این نیز بگذرد
آب از سر تو بگذرد آخر، به هوش باش
گر آب بود تا کَمَر، این نیز بگذرد
گر ناسزا شنیدی و دشنام، چون سِپَند
بر آتشِ غَضَب، مَپَر، این نیز بگذرد
از احمقان گُریز چون عیسی، به خود مگو
خونی اگر رود هَدَر، این نیز بگذرد
بگذشت روزگارِ جوانی و سر رسید
پیری اگر در آخر، این نیز بگذرد
روزی نمی گذشت «جلالی» بدونِ یار
کَس نیست حالیا به بَر، این نیز بگذرد
یزد یکشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۲۰
