Menu

یزد و یزدی

05-یزد-و-یزدی-ها

تا بِنوشانم میئی از ساغرِ یزدی و یزد

بر شما، سازم مصوّر منظر یزدی و یزد

 

گر چه نبود وافیِ مقصود این که کوته سخن

بشنوید ای مهتران از کهتر یزدی و یزد

 

عزم دارم آتشی از سنه با صد شور و شوق

بر زنم بر هر چه جان از مِجمَر یزدی و یزد

 

عزم آن دارم که آتش برفروزم همچو مهر

بر سر بام فلک از آذرِ یزدی و یزد

 

برفروزم آتشِ معروفِ این دیرین دیار

در دلِ خاموش و سردِ مُنکر یزدی و یزد

 

بازگویم شمّه ای از حال یزد و یزدیان

باز خوانم آیتی از دفتر یزدی و یزد:

 

**

**

 

مانده از دوران دیرین در دلِ ایران زمین

پای برجا، شهر انسان پرور یزدی و یزد

 

می درخشد نورِ همّت چون شعاع آفتاب

تا قیامت بر جبینِ انور یزدی و یزد

 

پُر ز گوهر می شود دریا، گر افتد قطره ای

همچو نیسان اندر آن، از جوهرِ یزدی و یزد

 

هر چه آبادی ست هر جا، اندر آن بینی سهیم

کار یا سرمایه و سیم و زر یزدی و یزد

 

غیرِ ذی زرعش چو خاکِ کعبه شد رشکِ بهشت

تا کویرش شد مِنا و مَشعَرِ یزدی و یزد

 

تا قیامت پیشگامِ کاروان کوشش است

اسب پیشاهنگِ پهلو لاغرِ یزدی و یزد

 

می رسد تا بام عرش و زیر بال جبرئیل

آتش شوقی که بارَد از پَرِ یزدی و یزد

 

چون سمندر خیزد و تا عرش بَر خواهد شدن

مرغ آتشخوار از خاکسترِ یزدی و یزد

 

بگذرد از پهن دشتش شاهراه برّ و بحر

بگذارند هر چه نِعمت، مَعبَرِ یزدی و یزد

 

ثبت شد نامش فرازِ نام هر نام آوری

از بسیجی وَز سپاه و لشکر یزدی و یزد

 

آن چنان تیپ غدیرش تاخت بر دشمن که گشت

چشم و گوشش کور و کر از تُندَرِ یزدی و یزد

 

هر چه خواهی بود و باشد فرد سربازش شجاع

شُهره بود و شُهره باشد افسر یزدی و یزد

 

کس نیابد هر چه گردد، هر کجا گردد به دهر

یک گدا و یک فقیرِ مُضطرِ یزدی و یزد

 

در عمل یزدی نمی پیچد به پای دیگری

در چمن پیچد به خود، نیلوفرِ یزدی و یزد

 

دسته داس و چکش این جا، نه آن داس و چکش

زیبِ هر دست است و باشد زیور یزدی و یزد

 

رشته توفیق و خوشبختی دو سر دارد که هست

یک سر آن آرزویِ دیگر یزدی و یزد

 

یک سر این نخ گره باشد به پای سرنوشت

آن سر دیگر به پا و پیکر یزدی و یزد

 

در کمال عفّت و تقوی و فرهنگ و هنر

همچو مریم پاک باشد دختر یزدی و یزد

 

هر پدر چون خادمی در خدمت بانوی خویش

هم پدر سالار باشد مادر یزدی و یزد

 

روح پیمان است دائم ناظرِ این همسران

حسّ وجدانست قائم بر سر یزدی و یزد

 

سینهِ بی کینهِ هر یک چو مرمر صاف و پاک

صد برابر صاف تر از مرمر یزدی و یزد

 

جنگ با نفسِ زیادت خواه در ایّام عمر

روز و شب باشد جهادِ اکبر یزدی و یزد

 

می کشد خطِّ قناعت بر بیاض زندگی

تا طراز آید به چشمان، مسطر یزدی و یزد

 

معنیِ الفاظِ موهومِ محال و ممتنع

نیست در قاموس و فکر و باور یزدی و یزد

 

تَشنَهِ کارند و فعّال و دلیر و کُشته کار

همدلِ هم، رهسپار و رهبر یزدی و یزد

 

بر نیارد چرخ همّت گر ز چاهِ قصد دلو

می گزیند دَلوِ دیگر چنبرِ یزدی و یزد

 

مسجد هر کاردانِ کارسازِ یزدی است

کارگاهِ او وَ اعلا مِنبَرِ یزدی و یزد

 

هر که بیند این همه اِعجاز، پندارد که هست

لشکر کرّوبیان فرمانبر یزدی و یزد

 

جای آن دارد که پُرسَد تشنه و جویای کار

راه را از رهرو روشنگر یزدی و یزد

 

می کشد بیرون چو یزدی آب را از خاک خشک

می چشد آب حیات از ساغر یزدی و یزد

 

آبِ سرخِ میوه باغ بهشتی، یا انار

آری این باشد شرابِ اَحمرِ یزدی و یزد

 

کام هر ایرانی و هر مرد و زن شیرین شود

از قطاب و نقل و شهد و شکّر یزدی و یزد

 

آتش جاوید زرتشت است و آتشگاهِ او

برقرار، از چوبِ عود و عنبر یزدی و یزد

 

گر چه این جا شعله جاوید می سوزد مدام

کَس نسوزید و نسوزد ز اخگر یزدی و یزد

 

با محبّت ملّت خون گرم این سامان تو را

می پذیرد گر نشینی در بَرِ یزدی و یزد

 

شعر و شیرینی ست نُقلِ محفل و بر میهمان

بگذرد خوش بی گمان در محضر یزدی و یزد

 

شاعران شوره زارانند بس شیرین سخن

شعرشان باشد چنان نُقلِ تَرِ یزدی و یزد

 

ثانی الثّنینِ نظامی وحشی و شد فرّخی

این غزلگوی دلاور مَفخَرِ یزدی و یزد

 

شاعران نُخبه بسیارند در تاریخ ما

تا چه سر باشد به دوران سرورِ یزدی و یزد

 

بر شمردم هر چه را دارم بدان ایمان و هست

مُنکر آن پیش چشمم کافر یزدی و یزد

 

پس سخن کوته بباید تا «جلالی» نشکند

نظم چون خر مهره قدر گوهر یزدی و یزد

 

یزد ۱۳۸۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *