خوبرویان اگر این مقنعه از سر گیرند
ملک دل هر چه به یزد است سراسر گیرند
این چه رسمی ست در این شهر که از ترس نگاه
روی چون آینه را جانب دیگر گیرند
رو نگیرند اگر مرد فقیر است و ضعیف
عجب این است که بر روی توانگر گیرند
می ننوشند که عیب است و حرامست و به حشر
نتوانند می از ساقی کوثر گیرند
خود محال است زن و مرد بجوشند به هم
تا صف حشر که جا در صف محشر گیرند
ترک و کرد و لر و تاجیک و غریبان دگر
نتوانند از این ناحیه دختر گیرند
قدرت و جاه ندارد اثری در دلشان
دل نه شهر است که با قدرت لشکر گیرند
قدّ چون سرو بگشتیم، در این شهر کم است
خرده با این همه بر سرو و صنوبر گیرند
همچنان محتضری چشم بدوزند به سقف
یوسف مصر شود شوی و گرش برگیرند
سرد و بی روح چنان مرده ببندند دو چشم
بگذارند که تا قلعه ی خِیبَر گیرند
اکثراً سرخ و سفیدند و تو گویی اینان
رنگ از نسترن و لاله ی احمر گیرند
معدن چشم سیه باشد و طاق ابروی
گر مرا بین خود این طایفه داور گیرند
آه اگر پسته دهانان بدهندم دشنام
وای اگر سیل سرشک از مژه تر گیرند
می نشیند به دل دوست «جلالی» سخنت
دشمنان گو به دل خویش چو نشتر گیرند
یزد ۱۳۵۵
