شبی به گوشه ی میخانه دل به خواب سپردم
به خواب رفتم و دیدم اجل رسید و بمُردم
به خود نیامده بودم هنوز در صف محشر
رسید خادم رضوان و سوی خلد ببردم
به باغ جنّت گرگی انیس من شد و او را
به یاد کلب وفادار خود به سینه فشردم
بگفتمش تو و این جا کجا؟ بگفت زمانی
برای طعمه یک آخوند را دریده بخوردم
به هوش باش مبادا به نام گرگ بخوانی
مرا که غازیِ دهرم، که من نه گرگ که گُردم
مشهد ۱۳۷۹/۱۲/۵
