خوابی ز خواب دیده پریشانی
بشنیده بازگوی کنم آن را
آن خواب دیده داد شبی با من
شرح و بیان خواب پریشان را
گفتا به خوابِ ناز شبی دیدم
در پیش رویِ خویش بیابان را
دیدم در آن به جُنبش و در گردش
انواعِ موریانه فراوان را
با لحن فارسی همه می دادند
دادِ کلام و یک سره جولان را
یک موریانه بود که با خود داشت
یک خیل موریانه ثنا خوان را
بر گردنِ هزار دگر دیدم
بَهرِ یکی سلاسلِ فرمان را
دیدم بقیّه را همه کالانعام
یاد آور جماعت حیوان را
پرسیدم از یکی که کنارم بود
برگوی رَمز و حالتِ اِخوان را
گفت: آن یکی که محترمش دارند
و آن یک که بنده کرده هزاران را:
آن موریانه خورده کتابی چند
این دیگری عصایِ سلیمان را
ز نیرو شده ست بر همگی حاکم
دارد به خَلق سُلطه ی سلطان را
باقی مقلّدند و عوام النّاس
از من مپرس ارزش آنان را
یزد ۱۳۸۷/۷/۷
