Menu

غزل شماره ۳۱۵

315

۱- من که از عاقبت خویش نباشد خبرم
از چه از بهر پس از مردن خود غصّه خورم
۲- گو به آن ناصحِ منذر که مترسان ما را
دائم الخمرم و از هر دو جهان بی خبرم
۳- آن چه آمد به سرم در همه عمر نبود
وفق میلم که بترسم که چه آید به سرم
۴- از من بی خبر از خویش، نظر باز مپرس
نه منم واقف اسرار و نه صاحب نظرم
۵- شیوه مستی از آن پیش گرفتم زیرا
دیدم از هوش و خرد بهره و سودی نبرم
۶- کوشش و جوشش و تحقیق چه معنا دارد
اندر این دهر که من راهیم و رهگذرم
۷- آن چه گردید مسلّم به «جلالی» این است
«که دراز است ره مقصد و من نوسفرم»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *