Menu

غزل شماره ۳۲۹

329

۱- خیلِ خیال خام درآید ز روزنم
این رهزنان شب نگذراند خفتنم
۲- تنها نشسته ام، نه چراغی نه همدمی
با نور باده در شب تاریک روشنم
۳- عُشّاق با ترانه مِی ناب می زنند
من سر ز فرط غصّه به دیوار می زنم
۴- گاهی گمان برم که پس از امر ازدواج
این طوق لعنت است که افتد به گردنم
۵- گاهی به فکر آن که تجرّد صلاح نیست
خواهم که طوق مُحرقه بر گردن افکنم
۶- شاید شب سیاه تجرّد شود چو روز
شاید شود چو روز پر از نور مَسکَنم
۷- آری بس است ملعبه ی این و آن شدن
من رخت عاریت ز تن خویش برکَنَم
۸- زن نیست پیرهن که بپوشی و برکنی
با عذر این که تنگ و فراخ است بر تنم
۹- لاف جوانی از تو «جلالی» دگر خطاست
«چل سال رفت و بیش که من لاف می زنم»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *