Menu

غزل شماره ۳۳۰

330

۱-  با دوستان در بوستان گهگاه جامی می زنم
با دم حلال و نوش جان، آب حرامی می زنم
۲- قفل زبانم بگسلد این آب آتشزا و من
در راه تصریح بیان مستانه گامی می زنم
۳- تا وارهم از دام بدفرجام تزویر و ریا
سنگ تمرّد بر جبین نیک نامی می زنم
۴- تا این که چشمش اوفتد بر چشم خون پالای من
تیر نگاه خویش را بر خوش خرامی می زنم
۵- من قاصد از سوی دلم تا باز گویم مشکلم
گر سر بر این در می زنم، بهر پیامی می زنم
۶- معذور داریدم که من مأمور معذور دلم
گر سر به کوی آن صنم هر صبح و شامی می زنم
۷- همچون «جلالی» سال ها در جاده آمال ها
«عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم»

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *