Menu

غزل شماره ۳۴۰

340

۱- ز پا افتاده ام، اما اگر آیی به بالینم
کنی درد مرا درمان، دهی از درد تسکینم
۲- شنیدم یک ندایی گفت آن عیسا نفس آید
که بود این هاتف غیبی که این سان کرد تلقینم
۳- بیا تا هر چه نیرو در بدن دارم به کار افتد
که در پای تو برخیزم که در پیش تو بنشینم
۴- به رؤیا، دوش ماه آسمان زد بوسه رویم را
مگر با بوسه ای ای تعبیر سازی خواب دوشینم
۵- تو در بیداریم هرگز نمی بینی، خبر داری
که من با چشم دل هر شب تو را در خواب می بینم
۶- نمی بیند مرا جنبنده ای جز شعله شمعم
نمی گرید کسی بر حال من جز شمع بالینم
۷- نمی دانم چه سرّی بود در دیدار آن روزی
که باعث شد تو را تنها میان جمع بگزینم
۸- ضمیر باطنم گاهی به گوش من دهد آوا
که من پابندِ آن مژگان و آن گیسوی مشکینم
۹- ز قول من «جلالی» حافظ شیرین سخن گوید:
«به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *