Menu

غزل شماره ۳۴۱

۱- خفته می بینم ار، مستِ می دوشینم
همچو شمع سحر اندر صفِ خاموشینم
۲- دست من گیر که یک لحظه ز جا برخیزم
پای من باش که در پای تو من بنشینم
۳- بینی ار سرخ بود چهره زردم مهراس
کرده این دیده ام از خون جگر رنگینم
۴- تو همان صاحب زلف سیه و مشکینی
من همان صاحب بخت سیه و مسکینم
۵- برق ویرانگر تردید و تزلزل در من
تو نمی بینی و من در نگهت می بینم
۶- این پیامت که مرا ساز فراموش رسید
چه کنم، جای تو ای ماه کِرا بگزینم
۷- من پیام تو فراموش نمایم نه تو را
این بود پاسخ فرهاد تو ای شیرینم
۸- دستِ کم گر چه گرفتی ز سَر قهر مرا
بیش از این هاست که می گویی و کم تر زینم
۹- با «جلالی» سخنانی ز سر قهر مگوی
«که مکدّر شود آیینه مهر آیینم»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *