Menu

غزل شماره ۳۴۴

344

۱- ز رفتگان فراوان نشان نمی بینم
دگر نشانی از این کاروان نمی بینم
۲- به گلّه، گرگ ستمگر نمی دهد زنهار
نفس کشی ز شکارش امان نمی بینم
۳- مصاحبان من از دست رفته اند تمام
از این گروه کسی در میان نمی بینم
۴- نفس کشیدن بی دوست را نباید خواند
به نام عُمر، که فیضی در آن نمی بینم
۵- به پیش چشم امیدم جهان بود تاریک
مه است و ابر و مه آسمان نمی بینم
۶- به یزد، ریک روان را به سان آب روان
زیاد بینم و آب روان نمی بینم
۷- شده ست خادم این شهر پیر و در تن خود
نمانده قوّت و تاب و توان نمی بینم
۸- هزار نکته موزون سروده ام اما
در این دیار، یکی نکته دان نمی بینم
۹- تو را که درد «جلالی» چنین عذاب دهد
«دواش جز می چون ارغوان نمی بینم»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *