| ۱- | بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست |
| آن جا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست | |
| ۲- | هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بوَد |
| در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست | |
| ۳- | ما را به منع عقل مترسان و می بیار |
| کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست | |
| ۴- | از چشم خود بپرس که ما را که میکشد |
| جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست | |
| ۵- | او را به چشم پاک توان دید چون هلال |
| هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست | |
| ۶- | فرصت شمر طریقه رندی که این نشان |
| چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست | |
| ۷- | نگرفت در تو گریه حافظ، به هیچ رو |
| حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست | |
معاني لغات (۷۰)
عشق: محبت مفرط، بسيار دوست داشتن و در اصطلاح عرفا ستايش كنندگان حق چهار مرتبه دارند: مرتبه ميل و مرتبه ارادت ومرتبه محبت و مرتبه عشق و مرتبه عشق واجد جميع كمالات در يك ذات است.
آنجا جزآنكه جان بسپارند چاره نيست: سالكين راه طريقت چون به مرتبه عشق رسند راهي جز فنا فيالله ندارند.
استخاره: از خداوند خير و راه صواب خواستن.
منع عقل: آنچه عقل آن را منع كرده است.
شحنه: داروغه، مدعي العموم.
طالع: برآينده، طلوع كننده و در اصطلاح نجوم جزئي از منطقهالبروج است كه به هنگام ولادت هركس با حالت سعد و نحس مشخص ميشود و از معتقدات قديم اينكه زحل نحس اكبر و مريخ نحس اصغر و مشتري و زهره هردو سعد و آفتاب و عطارد هم ميتواند سعد و هم نحس باشد و اين بسته به وقت مفروض منطقهالبروج در افق شرقي است.
نگرفت در تو: در تو تأثير نكرد.
معاني ابيات غزل (۷۰)
(۱) درياي عشق دريايي است كه ساحل و كناره ندارد و براي شناگران آن راه نجات ديگري جز آنكه در آن جان بسپارند نيست.
(۲) در هر زمان كه عشق را به دل راه داده و عاشق شوي مبارك است. دركار خير نيازي به مشورت و استخاره نيست.
(۳) شراب بياور و ما را از اينكه عقل، خوردن آن را منع كرده است مترسان كه در ولايت ما داروغه عقل هيچ كاره است و كسي به حرف او گوش نميدهد.
(۴) از چشمان خود بپرس كه چه كسي ما را ميكشد؟ و در اين كارطالع وستاره بخت گناه و دخالتي ندارد.
(۵) روي او را همانند رؤيت هلال ماه نو، بايستي با چشم پاك و جسم طاهر مشاهده كرد. هر ديده لياقت ديدن روي آن ماهپاره را ندارد.
(۶) راه و روش رندي را برگزين و آن را گراميدار و آگاه باش كه نشان وعلامت اين راه و روش به مانند نشاني گنج ميماند و برهمگان آشكار نيست.
(۷) گريه و اشك حافظ به هيچ وجه دل تو را نرم نكرد از آن دل در شگفتم كه سختي آن كمتر از سنگ خارا نيست.
شرح ابيات غزل(۴۷۰)
وزن غزل: مفعول فاعلات مفاعيل فاعلات
بحر غزل: مضارع مثمّن اخرب مكفوف مقصور
عبيد زاكاني معاصر حافظ ميگويد:
دگر مگوي كه هر بحر را كناري هست
از آنكه بحر غم عشق را كناري نيست
و شاه نعمتالله ولي چنين گويد:
بحري است بحردل كهكرانش پديد نيست
راهي است راه جان كه نشان پديد نيست
چكيده عقيده عرفا و پويندگان راه طريقت درباره رسيدن به حق اين است كه سالك پس از طي مراحلالنهايه به مرحله عشق يعني به جايي ميرسد كه فنا فيالله گام نهايي آن است و مثالي كه اين ناتوان ازعارفي پاكنهاد به نام عباس اردكانيزاده يزدي به گوش خود شنيدم اين بود كه در توجيه اين مطلب ميفرمود كه موش از اينكه طعمه گربه ميشود ناراضي است و كمال مطلوب و خواسته او اين است كه به منظور رهايي ازمرگ روزي به گربه تبديل شود و راه آنكه به اين خواسته خود برسد اين است كه به جاي فرار از گربه با شتاب هرچه تمامتر خود را دهان او بيندازد تا در بدن گربه مستحيل شده و جزوي از پيكر مطلوب خود شده و به خواسته خويش دست يابد و راه همين است و جز اين نيست.
و حافظ خلاصه اين نظريه را در عبارت: آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست بيان نموده است. حافظ عاشقي است كه در راه كمال با بال عشق به پرواز ميآيد و به عصاي عقل احتياجي ندارد و ديدار محبوب را منوط به داشتن چشم پاك بصيرت معنوي ميداند، ديداري كه چشم ناپاك زاهد پيش پا بين قادر به رؤيت آن نيست.
حافظ سخاوتمندانه ارائه طريق ميكند و ميگويد راه اين است و تنها رندان زرنگ كه راه ميانبر راه طولاني كج و معوج شريعت ترجيح ميدهند به مقصد و مقصود ميرسند.
مفاد اين غزل دليل متقن بر اين است كه حافظ در عين ايمان به خدا و دستورات او بدون اينكه خود را درگيردار و دستهيي از عارفان كند راه عرفان را بر ميگزيند و در اين راه دچار تعصب و قيد و بند دست و پاگير نميشود. او يك موحد روشن ضمير و دلآگاهي كمنظير است.
مطلب ديگر اينكه تشبيه عقل به شحنه از خاقاني است. خاقاني پيش از حافظ درباره عقل چنين ميگويد.
چرخ در اين گويچيست حلقه درگاه راز
عقل در اين خطّه كيست شحنه راه فنا
