Menu

غزل شماره ۳۶۰

360

۱-  از این محنت سرا باید که تا خود را در اندازیم
 رویم و رخت بخت خود به ملک دیگر اندازیم
۲-  رویم از این دیار آنجا که دیگر ناهی منکر
 نباشد مدّعی، گر باده ای در ساغر اندازیم
۳-  رسد گر دست ما بر زاهد و پیر خراباتی
 سرش در پایش اندازیم و در پایش سر اندازیم
۴-  تمام همّ و غمّ ما بُود معطوف این مُعضل
 که رسم امر و نهی خودپرستان را براندازیم
۵-  به معبر چارپای محتسب را رَم دهیم آن که
 به پهلو بر زمین او را ز زین اَستَر اندازیم
۶-  چو نالان بر زمین گرم خورد این قشری بی دین
 نگاهی سرد و حزن انگیز بر آن منظر اندازیم
۷-  به جنّت تا شود این نفس زائد از نَفَس راحت
 به پشت سر، به سر او را به حوض کوثر اندازیم
۸-  «جلالی» باز برخوان مصرع آن رند شیرازی:
 «بیا حافظ که تا خود را به مُلک دیگر اندازیم»
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *