Menu

غزل شماره ۳۶۵

365

۱-  دلم خوشست و به بانگ حجاز می گویم
 که باز عازم خاک حجاز و آن کویم
۲-  در آن حرم که ملایک به سجده سر سایند
 بر آن سرم که نهم روی و آبرو جویم
۳-  ندانم آن خم چوگان زلف و ابروی دوست
 چه کرد، با دل سر در هوای چون گویم
۴-  مباد آن که در آن بارگاه عزّ و جلال
 غبار چهره به اشک بصر فرو شویم
۵-  غبار کوی نبی، توتیای مردم ماست
 مبار اشک و مریز آبرویم از رویم
۶-  ز درگهت من بی چاره گر شوم نومید
 کجا روم، چکنم «چاره از کجا جویم»
۷-  مگر تو بازگشایی ز کار من گرهی
 که من خود این نتوانم، به زور بازویم
۸-  مرا تَف عطش بوسه بر مزارت کُشت
 که در کنار تو لب تشنه بر لب جویم
 ۹-  غلام تست «جلالی» چنان که حافظ گفت:
«غلام دولت آن خاک عنبرین بویم»

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *