Menu

غزل شماره ۳۷۴

374

۱-  نشاید تا رسد دستم بر آن تن
 چه می شد گر رسیدی تا به دامن
۲-  ندادی بوسه ام، کم لطفی از تست
 نبوسیدم تو را ضعف است از من
۳-  بگشتم هر چه مانندت ندیدم
 بیا تا بنگری ای گل به گلشن
۴-  مَده، تا خرمن عمرم بپاید
 به دست باد آن گیسوی خرمن
۵-  تو خواهی عاشقت پیوسته باشد
 کمر خم، سر به زیر و خم، به گردن
۶-  چو دارد آبرو آتش مسوزان
 به باد کبر، بر خاکش میفکن
۷-  به روی سر برندت گر شوی نرم
 به عشّاقت، چو روی آب روغن
۸-  به تاریکی مینداز این زمان تیر
 که می گردد فضا یک روز روشن
 ۹-  صمیمی باش و بشنو از «جلالی»
 «نگردد هیچ کس با دوست دشمن»
 

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *