Menu

غزل شماره ۳۸۶

386

۱- چشم بگشا در دل شب تار آن گیسو ببین
 تیره و تار است این ره، حیلت هندو ببین
۲-  چشم در چشم سیاهی دوختی یک روز اگر
 هر چه آید بر سرت از چشم آن آهو ببین
۳-  گفتمت بگریز از ترکان تیرانداز مست
 رفتی اندر تیررس، آن تیر در پهلو ببین
۴-  پا کشیدی از سر ما، آن سرافرازی گذشت
 بگذر این جا و سَرِ ما بر سر زانو ببین
۵-  باز شد در خلوتت تا باز، پای دیگران
 راه های چاره بر ما بسته از هر سو ببین
۶-  شرح حال و کشتی سهراب و رستم قصّه نیست
 پُشت بر روی زمین را وضع زیر و رو ببین
۷-  شرح حال شیخ صنعان هم مثالی دیگر است
 قهرمان عشق را با قوّت بازو ببین
۸-  چشم دل بگشا «جلالی» در کمند زلف او
 «جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین»
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *