Menu

غزل شماره ۳۹۱

391

۱-  «پدرم داد شب عید به من جامه نو»
 «رفتم و بهر می آن جامه نهادم به گرو»
۲-  ساعتی بعد مرا مست گرفتند و زدند
 مردم کوچه و بازار و دواندند به دو
۳-  تا در منزل و دادند مرا دست پدر
 آه از آن حالت شرمندگی و گفت و شنود
۴-  تا پَرَد نشئه مستی ز سر من پدرم
 گوشه باغچه کتف و کمرم بست به مو
۵-  بر سرم خوشه انگور شنیدم می گفت
 آن چه را گفت در آن باغ به من خوشه جو:
۶-  حسن تدبیر پدر بین که تو را بست به ما
 ناخودآگاه و تو دیگر جز از این راه مرو
۷- از زلالی که «جلالی» کَشَد از این دو رسد
 روز و شب همچو مه و مهر به جانم پرتو
۸-  مطلع این غزل از «آیتی-آواره» بُوَد
 کهنه بیتی ست که من کرده امش اینک نو
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *