Menu

غزل شماره ۳۹۴

394

۱-  لب گشا تا از لب لعلت حکایت های تو
 بشنوم، ای جان فدای لعل شکّر خای تو
۲-  گاهگاهی گام زن با من کنار جوی آب
 تا شود شرمنده، سرو از قامت رعنای تو
۳-  حاصل دور جوانی عشق و شیدایی بوَد
 زین سبب گشتیم ما هم واله و شیدای تو
۴-  ما سر خود در رهت دادیم و بر ما روشن است
 می رود سرهای دیگر در سر سودای تو
۵-  آتش دل سرد گردد عاقبت از آب چشم
 هم سر پُر باد، ساید سر به خاک پای تو
۶-  گه ز کار باطل خود خنده می گیرد مرا
 از مَشَقّاتی که عمری می کَشَم بالای تو
۷-  می کنم امروز ایّام جوانی را تباه
 تا شوم شاید به پیری خادم فردای تو
۸-  در جفا، روی دلت دانم که باشد سوی ما
 می کنی حاشا و می داند دل دانای تو
 ۹-  با شکیبایی «جلالی» می کشد جور تو را
 تا ببیند گاهگاهی صورت زیبای تو
 

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *