Menu

غزل شماره ۳۹۵

395

۱- مرغ خیال پر زند، یکسره در هوای تو
 دور زند در آسمان گِرد حرمسرای تو
۲-  آن که نمی شود سرش پیش شهان مُلک، خَم
 تا به کمر به سینه خَم می شود از برای تو
۳-  و آنکه نرفته یک قدم پای به پای سر و ران
 حال که مقتدا تویی، می کند اقتدای تو
۴-  من به تو سرفراز و هر طعنه نباشدم روا
 چند به خویش بشکنم گفته ی ناروای تو
۵-  تشنه بوسه و بُوَد، دُور، لبم از آن دو لب
 هیچ به هم نمی خورد درد من و دوای تو
۶-  بسته بود چو، هر دری در شب زلف، ره به دل
 باز شود چو صبحدم صورت دلگشای تو
۷-  کاش چو بلبل سحر نغمه رسد به گوش من
 ز آن دو لب و دهان و از لعل سخن سرای تو
۸-  تا به سحر نمی رسد چشم «جلالی» اَر به هم
 «از سر صدق می کند شب همه شب دعای تو»
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *