Menu

غزل شماره ۳۹۷

397

۱- گر حَرف سرد می شنوم گاهگاه از او
 نبود به حُکم قاضی وُجدان گناه از او
۲-  او نیز همچو من شده عاشق به دیگری
 باشد گناه عشق و نباشد گُناه از او
۳-  دانم که نیز او بنشیند به روزِ من
 آنسان که گشته روز سپیدم سیاه از او
۴-  پیوسته راه خویش نماید جدا و من
 نتوانم از علاقه جدا کرد راه از او
۵-  گوید دلم برو به دَرِ آستانه اش
 «آنجا بِسای چهره و حاجت بخواه از او»
۶-  اما اگر روا نکند حاجت تو را
 ز آن کو به سوی کوی مُغان بَر پناه از او
۷-  برگو به پیر دیر که روزم سیاه کرد
 مِهر مَهی که نور کند وام، ماه از او
۸-  مائیم مَحو جلوه حُسنی که مهر و ماه
 روز و شبند جلوه گر بزمگاه او
۹-  راه نفس ببند «جلالی» و دم مزن
 در راه تا زدوده شود دود آه از او
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *