سخنوران که خداوند و خالق سخنند
فروغ مهر جهانتاب و شمع انجمنند
گُلند در گِلِ گُلدان تنگ و گوشه نشین
هلاکِ حسرت گلزار و گوشه ی چمنند
به شرح عشق چو وحشی تکاورند و شهیر
به وصف هجر چو یغما لطیف و گل دهنند
کسی هر آینه از حالشان نمی پرسد
غریب اهل دیارند و خویش خویشتنند
مگر در انجمن از شاعری کند دیدار
ز شوق شاعر دیگر ، که عضو یک بدنند
چه گویمت که درین دوره خراب آباد
دو پای عاقل و مجنون به بند یک رسنند
شده ست دوغ چو دوشاب و نعره چون آواز
که خلق خسته ز بلبل زبانی زغنند
اگر چه دیر، زمانی رسد که یاد آرند
ز شاعران شهیری که خفته در کفنند
ز دوده دست اجل گر ز دوده یغما
سخنوری و همه غرق ماتم و محنند
ز عطرِ مشکِ سخن پر شود دوباره مشام
از این قبیله که این قوم آهوی خُتنند
نمیرد آنکه «جلالی» سخن از او زنده ست
بسا کسا که درین شهر مُرده همچو منند
یزد ۱۳۷۶/۱/۳۱
