Menu

در رثاء مهندس کریم پیرنیا

40-در-رثاء-مهندس-کریم-پیرنیا

بلبلِ طبع من این طوطیِ نادر گفتار

در خزان یافت نسیمی مگر از باد بهار

 

که گشوده ست لب از هم پی انشاء سخن

می کند قصد خود اندر پی گفتن اظهار

 

او بر آن است که با توسنِ پویایِ کلام

طیّ کند صحنه ی اوصافِ یکی از اخیار

 

یا ز میدان فصاحت ببرد گوی بلاغ

یا ز اربابِ بلاغت بستاند زنهار

 

گَشته این اَشهَبِ میدان سخن رام و مطیع

تا شود خسرو دنیای هنر شیرین کار

 

تا کَشَد رُستم دورانِ هنر را بر دوش

تا کند یکّه سواری را بر شانه سوار

 

تا شناساند بر مردم زحمتکش یزد

رادمردی و اَبَرمردی از این شهر و دیار

 

آن کریمی که بُوَد کُنیَتِ او پیرنیا

که نیاکانش شریفند و کریمند و کُبار

 

زاده و بَر شده از خاک هنرپرور یزد

چشم ایّام ندیده ست چِنو، یک معمار

 

پی ترمیمِ بناهای قدیمی کوشا

مسجد و مدرسه، حمّام و مصلّی، بازار

 

هر کجا خشت و گِلی بود ز دوران عتیق

در بیابان و فراموش به هر شهر و دیار

 

در پی زحمتِ کاوشگری و بازشناخت

ثبت می کرد و مسجّل ز یمین و ز یسار

 

کهنه دیوار کهنسالِ حصاری مخروب

کشف می کرد و به تعمیر همی کرد مهار

 

ای بسا مسجد مدفون شده در زیر کویر

کرده مشهود و زدوده ست از آن گرد و غبار

 

نه همین اهل گل و خشت که این نادره مرد

صاحب طبع لطیفی بُد و بس گوهربار

 

اهل شعر و ادب و مائده از آن طبع روان

غزل و قطعه در اذهانِ رفیقان بسیار

 

کُلَهِ چرخ از این فخر بر افلاک افتاد

در پی گردش ایّام و پیِ لیل و نهار

 

تا در این دشت عطشناک چنین نادره ای

جلوه گر گشت و نمودار چو گل بر سر خار

 

حیف و صد حیف که او رفت و ندارد تالی

وه که سیمرغ شکار است سپهرِ غدّار

 

آه و افسوس که این دهر ستمکار بُوَد

پشّه و مور و ملخ پرور و سیمرغ شکار

 

یاد او باد چنان روح و روانش جاوید

در دل و خاطر و اذهان و هم اندر افکار

 

همچنان چشمِ «جلالی» ست ورا چشمه طبع

در پی سانحه پیرنیا گوهر بار

 

یزد ۱۳۷۸/۸/۱۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *