Menu

غزل شماره ۴۱۵

۱-  ز قول مولوی گوید سخن نی
 ز نایش ناله ها آید پیاپی
۲-  که تا بر درد جان سوز جداییش
 ز سوز ناله های او بری پی
۳-  برای شرح درد اشتیاقش
 بباید شرحه شرحه هر رگ و پی
۴-  که دانی از چه ماند از اصل خود دور
 به اصلش وصل اگر گردد، کجا-کی
۵-  به هر جمعی ز خوشحال و ز بد حال
 شدم من جفت و کردم راه را طیّ
۶-  نکردند آشنایان درک دَردَم
 که صاحب درد را درد آید از پی
۷-  نوای نی بود مانند آتش
 که مهر از شرم این آتش کند خِوی
۸-  ندارد هر که این آتش شود نیست
 که همچون مولوی بیزارم از وی
 ۹-  «جلالی» بانک حافظ را دهد گوش
 «لبش می بوسم و در می کشم می»
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *