| ۱- |
می گفت مرد مستی، در کارگاه هستی |
|
حقّا که بُت پرستی بهتر ز خودپرستی |
|
|
| ۲- |
آیینه های بسیار در حال بازتابند |
|
یک نور بیشتر نیست، این است رمز هستی |
|
|
| ۳- |
در نزد قدر مطلق بیش و کم است موهوم |
|
زیر و زبر مساویست، یکسان بلند و پستی |
|
|
| ۴- |
در راه عقل و منطق، درماندگان زیادند |
|
از شاهراه عشق ار کردی عبور، رستی |
|
|
| ۵- |
در نزد عاقلان عشق اسمی است بی مُسمّا |
|
این قوم گمرهانند در جستجوی هستی |
|
|
| ۶- |
تن چیست؟ عنصری چند پیوسته اند با هم |
|
گر بگسلند گویند شد نقض تندرستی! |
|
|
| ۷- |
پیوند یا تفرّق، در هر دو حال باشد |
|
نوعی حیات و نبود نابودی و شکستی |
|
|
| ۸- |
مرگ است حق و می خواست گر دوستت که روزی |
|
تا در بَرَش نشینی، آیا نمی نشستی؟ |
|
|
| ۹- |
پس وصل دوست باشد یک امر جا به جایی |
|
مُردی اگر یقین دان از بند هجر رستی |
|
|
| ۱۰- |
خاموش شو «جلالی» بشنو چه گفت حافظ |
|
«با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی» |
|
 |