Menu

غزل شماره ۴۱۸

418

۱- می گفت مرد مستی، در کارگاه هستی
 حقّا که بُت پرستی بهتر ز خودپرستی
۲-  آیینه های بسیار در حال بازتابند
 یک نور بیشتر نیست، این است رمز هستی
۳-  در نزد قدر مطلق بیش و کم است موهوم
 زیر و زبر مساویست، یکسان بلند و پستی
۴-  در راه عقل و منطق، درماندگان زیادند
 از شاهراه عشق ار کردی عبور، رستی
۵-  در نزد عاقلان عشق اسمی است بی مُسمّا
 این قوم گمرهانند در جستجوی هستی
۶-  تن چیست؟ عنصری چند پیوسته اند با هم
 گر بگسلند گویند شد نقض تندرستی!
۷-  پیوند یا تفرّق، در هر دو حال باشد
 نوعی حیات و نبود نابودی و شکستی
۸-  مرگ است حق و می خواست گر دوستت که روزی
 تا در بَرَش نشینی، آیا نمی نشستی؟
 ۹-  پس وصل دوست باشد یک امر جا به جایی
 مُردی اگر یقین دان از بند هجر رستی
 ۱۰-  خاموش شو «جلالی» بشنو چه گفت حافظ
 «با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی»
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *