گلچین معانی رفت از دست هزار افسوس
زین عالم فانی رخت بربست هزار افسوس
رفت آنکه محقّق بود، عاری ز علایق بود
شایسته و لایق بود از دست، هزار افسوس
زین عالم فانی جان دَر بُرد و دَرِ زندان
بشکست و به جاویدان پیوست هزار افسوس
یک عمر نبود این مرد این مردِ فریدِ فرد
فارغ ز غم و از درد، دل خَست هزار افسوس
با زحمت و محنت ساخت، جان بر سرِ عسرت باخت
کس قدرِ ورا نشناخت، تا رَست هزار افسوس
هشیار و شکیبا بود، پُرکار و توانا بود
رفت آنکه چو دریا بود سرمَست هزار افسوس
چرخ این سرِ سالم را ، این فاضل عالم را
این کوه مقاوم را، بشکست هزار افسوس
شمشیر اجل بی جا، افکند وِرا از پا
پیوندِ وی از دنیابگسست هزار افسوس
او سوی سعادت شد آسوده و راحت
چون تیر نهایت شد از شست هزار افسوس
تا از سرِ جان برخاست زَاندوه «جلالی» خواست
تا مرثیه آرد راست این است هزار افسوس
یزد ۱۳۷۹/۲/۱۷
