ای آن که رحمت تو ندارد نهایتی
از دست دوست پیش تو آرم شکایتی
این دوست ساده دل بود و گشته دشمنم
از بس رقیب کرده به ناحق سعایتی
پر واضح است آن که بود دشمن و رقیب
با چون منی چنان تو ندارد رعایتی
می خواهم از تو خالق بی چون، که این میان
از من کنی حمایت و با من عنایتی
این یار نازنین دهان بین بنده را
سازی به هر طریق که دانی هدایتی
اما مشیّت تو اگر اقتضا نکرد
دیگر کسی ز من ننماید حمایتی
ای یار نازنین عزیزم به پیش تو
برگشته ام، بگو تو که صاحب درایتی
دیگر شکایت تو «جلالی» کجا برد
«ای قصّه بهشت ز کویت حکایتی»
