Menu

منجی

44-منجی

که باشد این شبان، کجا دارد مکان

چرا نبود عیان، نیابم زو نشان

*

مرا باشد گُمان هر دم که آید یک زمان

*

در این ظُلمت سرا، ضعیفان بسته پا

توانایان رها، چه کس آید؟ کجا؟

*

که بازی را زند بر هم به نفع ناتوان

*

شمیمِ کوی دوست، به بویِ موی دوست

برندم سوی دوست،که بینم روی دوست

*

نبینم تا که درد و غم دگر از این و آن

*

به کوی می فروش، ز شوق و شور و جوش

کشم از دل خروش، که تا گردد خموش

*

صداهای ضعیف ناله و آه و فغان

*

شوم چون روبرو، بر آن روی نکو

همی خواهم از او، که تا آن نیک خو

*

نهد از لطف خود مرهم به قلب خونچکان

*

ز جام وصل مست، به بیعت در نشست

فشارم آن دو دست، بخواهم تا زشست

*

زند تیرِ خلاصی را به قلب دشمنان

*

کی آید آن زمان، که از شهرِ نهان

رسد آن کاروان، رود ظُلم از میان

*

«جلالی» را یقین باشد که آید بی گُمان

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *