که باشد این شبان، کجا دارد مکان
چرا نبود عیان، نیابم زو نشان
*
مرا باشد گُمان هر دم که آید یک زمان
*
در این ظُلمت سرا، ضعیفان بسته پا
توانایان رها، چه کس آید؟ کجا؟
*
که بازی را زند بر هم به نفع ناتوان
*
شمیمِ کوی دوست، به بویِ موی دوست
برندم سوی دوست،که بینم روی دوست
*
نبینم تا که درد و غم دگر از این و آن
*
به کوی می فروش، ز شوق و شور و جوش
کشم از دل خروش، که تا گردد خموش
*
صداهای ضعیف ناله و آه و فغان
*
شوم چون روبرو، بر آن روی نکو
همی خواهم از او، که تا آن نیک خو
*
نهد از لطف خود مرهم به قلب خونچکان
*
ز جام وصل مست، به بیعت در نشست
فشارم آن دو دست، بخواهم تا زشست
*
زند تیرِ خلاصی را به قلب دشمنان
*
کی آید آن زمان، که از شهرِ نهان
رسد آن کاروان، رود ظُلم از میان
*
«جلالی» را یقین باشد که آید بی گُمان
