Menu

غزل شماره ۴۳۱

431

۱-  ای نسیم ار خبر از یار و پیامی داری
 بازگو باز که خوش کام و کلامی داری
۲-  من در آن ساحت فرخنده ندارم جایی
 ای که خوش واردی و جا و مقامی داری:
۳-  از تو خواهم که بیایی و پیامی ببری
 جانب دوست که خوش مرکب رامی داری
۴-  گویی از من به یکی رفته از این شهر و دیار
 که در این شهر، وفادار غلامی داری
۵-  گو منم عاشق درمانده بی نام و نشان
 ای که پُرسی که، که باشی و چه نامی داری
۶-  من ز هم چشمی مست تو شدم باده فروش
 تا نگویی که عجب شغل حرامی داری
۷-  شادی وصلت آن دوست بشد زود از دست
 دیر پایی، برو ای غم، چه دوامی داری!
۸-  باز تابی است ز حال تو «جلالی» این شعر
 ای که در سینه، دل آینه فامی داری
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *