Menu

غزل شماره ۴۳۴

434

۱- باشم اسیر بستر و بینم که در بری
 شرمنده ام ز لطفت و از بنده پروری
۲-  خود چون گلی و نقل و نباتی و باز هم
 نقل و نبات و گل ز برای من آوری
۳-  حقّا ندیده چشم کسی چون تو مهر ورز
 آن سان که کس ندیده چنان من قَلَندری
۴-  برخیزم ار ز بستر بیماری ای عزیز
 باشم تو را چو پیش، کمر بسته چاکری
۵-  باشد زبان شُکرِ من الکن چرا که آن
 گوید هر آنچه، بیشتر از گفته دَر خوری
۶-  بگذار تا بگویمت این را که زنده، باز
 خواهم شد اَر، به خاک من از لطف بگذری
۷-  روشن شوم ز مِهر نگاه تو هر صباح
 گرمم کند چو گرمی خورشید خاوری
۸-  بعد از عیادت تو ببیند مرا اگر
 مؤمن شود به مُعجزه، هر دیر باوری
 ۹-  سازی مِسِ وجود «جلالی» بَدَل به زر
 با آن نگاه گرم و کنی کیمیاگری
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *