Menu

غزل شماره ۴۳۵

435

۱-  به گوش گیر و مده ای عزیز گوش کری
 تویی خلیفه الله و از چه بی خبری
۲-  مگو خدا به چه صورت بوَد خدا پیداست
 اگر به چشم بصیرت به خویشتن نگری
۳-  تو کیستی ز کجا آمدی روی به کجا
 بگویمت، ز تو این است شرح مختصری:
۴-  بدان که هر چه خدا آفریده جزیی از اوست
 کند به قالب مخلوق خویش جلوه گری
۵-  گر آفریده ای اندر جهان رود از بین
 کند دوباره تظاهر به صورت دگری
۶-  تفاوتی نکند هیچ زیر و روی زمین
 بگفتمت که بر این رویداد غم نخوری
۷-  نمرده است و نمیرد خدا که او نوری است
 درون آینه پیدا به حال شعله وری
۸-  همان که ز آتش سوزنده آفریده نخست
 خلایق دگری همچو جنّ و حور و پری
 ۹-  بدان نوای نماز است آن که می شنوی
 ز صورت بلبل بی دل به ناله ی سحری
 ۱۰-  به هم نمی خورد احوال روزگار مترس
 اگر خروس به هم زد ز شوق بال و پری
 ۱۱-  شود حیات ز مجرای نسل دست به دست
 برند بهره، گرفتم تو بهره ای نبری
 ۱۲-  تفکّر است و تعقّل بهین عمل به حیات
 که زاد و توش ضرور است بهر هر سفری
 ۱۳-  دگر چگویمت از راز خالق و مخلوق
 که بیش از این نتوان کرد فاش و پرده دری
 ۱۴-  فصیح تر ز «جلالی» ست آن چه حافظ گفت:
 «طفیل هستی عشقند آدمی و پری»
 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *