Menu

غزل شماره ۴۳۸

438

۱- نیست این رسم و ره عقل گر عاقل باشی
 که اسیر دل دیوانه غافل باشی
۲-  دل دیوانه بود مرکز احساس و هوس
 حیف باشد که تو دیوانه این دل باشی
۳-  دل نگهدار ولی با کمک و همّت عقل
 تا توانی که یکی عاقل خوش دل باشی
۴-  ورنه این دل کندت دور ز ارباب خرد
 تا به جایی که یکی مهره باطل باشی
۵-  تشنه لب باش ولی جانب مرداب مرو
 گر نخواهی که فرو رفته در گِل باشی
۶-  بحر طوفان زده را بهر شنا پیش مگیر
 خواهی ار ناظر آسوده به ساحل باشی
۷-  تو، «جلالی» چکنی روزی اگر بازی دل
 «صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *