Menu

غزل شماره ۴۴۲

442

۱- در این معدود وقت از عمر باقی
 برایم گر نیفتد اتّفاقی
۲-  دلم خواهد که تا من باشم و دوست
 سماع و باده گلرنگ و ساقی
۳-  به غیر از این چهارم نیست دیگر
 به کس یا چیز دیگر اشتیاقی
۴-  چه خوش باشد در این ایام معدود
 رسد از غیب ما را، هم وثاقی
۵-  نه هر زیبارخی، بل آن که باشد
 میان ما و آن مهرو، وفاقی
۶-  چنان باشد که گردم مست چون کرد
 نگاهش با نگاه من تلاقی
۷-  شوم مست از نگاه جفت چشمی
 دل از دستم برد ابروی طاقی
۸-  ببوسم روی ماهش گاهگاهی
 به عنوان حقوق ارتفاقی!
۹-  نه، باشد چشم زخم از تنگ چشمی
 نه بین ما و او باشد نفاقی
۱۰-  نه دوری باشد و دلسردی از هم
 نه هجران و نه تهدید فراقی
۱۱-  به هم عالم یکی باشیم و در بین
 نباشد صحبت مهر و صداقی
۱۲-  چنان شیر و شکر جوشیم با هم
 نه دعوایی نه جنگی نه طلاقی
۱۳-  اگر صورت پذیری آن چه گفتم
 بود مطلوب هر ذوق و مذاقی
۱۴-   «جلالی» سعی کن مضمون نظمت
 کند پیرو ز نظم و اتّساقی
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *