Menu

غزل شماره ۴۴۴

444

 

۱- کس نیست تا شناسد ما را در این حوالی
 بنویس تا بماند ای خامه حسب حالی
۲-  از بعد در گذشتن خواهد گرفت اشعار
 جای مرا که باشد در این سرای خالی
۳- ماییم و شعر و با ساز پیوسته حال کردن
 با ماده حرامی با لقمه حلالی
۴-  می، می زداید آخر از خاطرم کدورت
 روشن شوم چو نوشم از باده زلالی
۵-  من مست کهنه کارم ای شیخ و حال دارم
 گر می دهی اجازت از محضرت سؤالی:
۶-  این آرزو که یکسر، خواهی شدن به محشر
 مست از شراب کوثر، نبوَد ز خوش خیالی؟
۷-  ای شیخ هر که هستی بر خویش راه بستی
 بشنو ز می پرستی بی هیچ انفعالی
۸-  حقّا که در صداقت یا آن که در حماقت
 در دهر بی نظیری، در شهر بی مثالی
 ۹-  نقش دل «جلالی» این است همچو حافظ
 «امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *