Menu

غزل شماره ۴۵۱

451

۱- برای ماه نو ای دل مرو به جانب بامی
 بیا ببین که به بام آمده ست ماه تمامی
۲-  مهی که تالی مهر منیر و یکسره تابد
 نه در طلوع به صبحی و در غروب به شامی
۳-  من این سخن به که گویم که خیل حسن فروشان
 نمی کنند تقبّل مرا دگر به غلامی
۴-  مقام قرب عزیز دلی نشد چو نصیبم
 دگر به دل هوسم نیست هیچ جاه و مقامی
۵-  عزیز من بود آن ماه صورتی که ستودم
 در این غزل به دو بیتی ورا و هست گرامی
۶-  مرا نه قدرت نزدیک گشتن است به آن مه
 نه آن زبان و نه آن روی، حال و پرس و سلامی
۷-  نه دارم آن دل و جرأت که حسب حال نویسم
 نه محرمی که فرستم ز راه دور پیامی
۸-  کنون ایاب و ذهاب است کار صبحم و شامم
 به سوی میکده، گامی زنم، به میکده جامی
 ۹-  من و شراب حرام و به حشر آتش دوزخ
 بهشت بهر تو زاهد که سوی آن بخرامی
 ۱۰-  جواب زاهد بی معرفت دهیم در آن جا
 کنون خموش «جلالی» که هست بندی و دامی
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *