Menu

غزل شماره ۴۵۵

455

۱-  کام دل اگر خواهی از زمانه بستانی
 دست و این گره بردار، از میان پیشانی
۲-  چین ابروان ای دوست، عقد کار نگشاید
 در قبال آن هر چند اشک هم بیفشانی
۳-  اعتنا ندارد گر، دلبری که دل برده ست
 از تو و تو را کرده ست غرق در پریشانی:
۴-  خواهی ار کند معشوق اعتنا صمیمی باش
 در حضور و در پیدا، در غیاب و پنهانی
۵-  با وقار و سنگین باش در کلام رنگین باش
 بیش و کم رعایت کن شیوه سخنرانی
۶-  دان که هر تملّق گو خویش را تبه سازد
 ضعف نفس هم آخر آورد پشیمانی
۷-  گر لطیفه ای داری در ضمیر، می باید
 در کلام خود آن را جای خویش بنشانی
۸-  سعی کن نپیمایی در سخن ره اغراق
صادقانه کن اقرار، چیزی ار نمی دانی
۹-  بیت های پرمعنا، تا توانی از بر کن
 تا به جای خود آن را مشفقانه برخوانی
۱۰-  آن چه را که من گفتم راه را کند هموار
 راه را نه بیراهه در دل بیابانی
۱۱-  بی تناسب ار بازی، دین و دل، دل و دین را
 می بری به قربانگاه از برای قربانی
۱۲-  هر چه بیشتر باشد این تناسب اندر بین
 عشق و در پی اش توفیق بر تو باد ارزانی
۱۳-  تا جوانی عاشق شو، همچنان «جلالی» باش
 «وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *