| ۱- |
بگیر جان مرا ای عزیز جان که تو دانی |
|
چگونه گیری و شادم کنی، چنان که تو دانی |
|
|
| ۲- |
من از تو هیچ نخواهم دگر، اگر که ببوسم |
|
دهان و آن لب لعلت به هر زمان که تو دانی |
|
|
| ۳- |
دو دل سیاه به محراب خفته اند، گمانم |
|
که تا زنند به تیرم از آن کمان که تو دانی |
|
|
| ۴- |
کنم کناره دگر از میان اگر که دو دستم |
|
به هیچ برنخورد غیر از آن میان که تو دانی |
|
|
| ۵- |
کبوتران تو در لانه اند، می شود آیا |
|
برم دو دست در آن لانه، آن مکان که تو دانی |
|
|
| ۶- |
پریده رنگ تو در نور شمع، خیر تو دانم |
|
پیاله گیری از آن آب ارغوان که تو دانی |
|
|
| ۷- |
پیاله چون که کند باز قفل و بند زبانت |
|
«حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی» |
|
 |