Menu

غزل شماره ۴۵۷

457

۱- بگیر جان مرا ای عزیز جان که تو دانی
 چگونه گیری و شادم کنی، چنان که تو دانی
۲-  من از تو هیچ نخواهم دگر، اگر که ببوسم
 دهان و آن لب لعلت به هر زمان که تو دانی
۳-  دو دل سیاه به محراب خفته اند، گمانم
 که تا زنند به تیرم از آن کمان که تو دانی
۴-  کنم کناره دگر از میان اگر که دو دستم
 به هیچ برنخورد غیر از آن میان که تو دانی
۵-  کبوتران تو در لانه اند، می شود آیا
 برم دو دست در آن لانه، آن مکان که تو دانی
۶-  پریده رنگ تو در نور شمع، خیر تو دانم
 پیاله گیری از آن آب ارغوان که تو دانی
۷-  پیاله چون که کند باز قفل و بند زبانت
 «حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی»
 غزل

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *