Menu

غزل شماره ۴۶۱

461

۱- ای دل تو پیر گشتی و کاری نمی کنی
 ای شیر پیر، هیچ شکاری نمی کنی
۲-  از آستان میکده ها پا کشیده ای
 دیگر به کوی دوست گذاری نمی کنی
۳-  تن زیر بار منّت یاری نمی بری
 جان را فدای نقش نگاری نمی کنی
۴-  یاری نمی کنی که شود شاد خاطرم
 شادی برای خاطر یاری نمی کنی
۵-  دیگر فریب وعده ی یاری نمی خوری
 خود را اسیر قول و قراری نمی کنی
۶-  چون بلبل خموش خزان دیده زیر بال
 سر برده ای و یاد بهاری نمی کنی
۷-  ساغر کنار دست و به پیمانه بوسه زن
 باشی و فکر بوس و کناری نمی کنی
۸-  بشنو چه گفت دل به «جلالی» : که من هنوز
 باشم جوان، تو پیری و کاری نمی کنی
 غزل

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *