| ۱- |
ای دل تو پیر گشتی و کاری نمی کنی |
|
ای شیر پیر، هیچ شکاری نمی کنی |
|
|
| ۲- |
از آستان میکده ها پا کشیده ای |
|
دیگر به کوی دوست گذاری نمی کنی |
|
|
| ۳- |
تن زیر بار منّت یاری نمی بری |
|
جان را فدای نقش نگاری نمی کنی |
|
|
| ۴- |
یاری نمی کنی که شود شاد خاطرم |
|
شادی برای خاطر یاری نمی کنی |
|
|
| ۵- |
دیگر فریب وعده ی یاری نمی خوری |
|
خود را اسیر قول و قراری نمی کنی |
|
|
| ۶- |
چون بلبل خموش خزان دیده زیر بال |
|
سر برده ای و یاد بهاری نمی کنی |
|
|
| ۷- |
ساغر کنار دست و به پیمانه بوسه زن |
|
باشی و فکر بوس و کناری نمی کنی |
|
|
| ۸- |
بشنو چه گفت دل به «جلالی» : که من هنوز |
|
باشم جوان، تو پیری و کاری نمی کنی |
|
 |