Menu

غزل شماره ۴۶۳

463

۱- همه گویند به رخ رشک گل و نسرینی
 من بر آنم که نه رشکی، که دو صد چندینی
۲-  همه گویند که چون ماهی و من گویم
 مهر روشن گری و رشک مه و پروینی
۳-  به تو مشغولم و از دور تو را می بینم
 که نظر بر دگرانست! که را می بینی؟
۴-  دارم امید که چشم تو بگردد در جمع
 شاید افتد به من ای ماه و مرا بگزینی
۵-  نگهی بر من عاشق کن و دل شادم کن
 تا ببینند خلایق که حقایق بینی
۶-  از بهشت آمدی ای ماهرخ حور سرشت
 جوهر روح من و مائده رنگینی
۷-  هر چه کردم که کنم درک، نشد معلومم
 به چه راه و روش و مذهبی و آیینی
۸-  تو اگر پیرو دینی، مکن این جور و جفا
 بر من و، ورنه به زارم بکش ار بی دینی
۹-  دوش از خستگی و تاب و تبم رفت به هم
 دیده و دیمت ای دوست که بر بالینی
۱۰-  ننشستی و نکردی نگه، اما کردی
 طشت خون از غم و از غصّه دل مسکینی
۱۱-  شد روان اشک «جلالی» و گمان می کردم
 «تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»
 غزل

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *